كوروش كشوردوستكوروش كشوردوست، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

پادشاه زندگي ما(كوروش كشوردوست)

خاطره زایمان

سلام دوستان عزیزم  من از اوایل بارداری همیشه استرس زایمانو داشتم . دائما تو نی نی سایت مشغول خوندن خاطرات زایمان بودم و با  تک تک شون اشک ریختم و خندیدم  حالا دیدم که اگر خاطره خودمو ننویسم واقعا نامردیه . چون کسایی که استرس دارن با خوندن این خاطره ها امیدوار میشن .  نی نی کوچولوی ما قرار بود بین 12 تا 14 اذر بدنیا بیاد . از 8 و 9 تقریبا همه منتظر بودن مامان علی اقا اومد پیشمون مامانی و خاله ها هم اومدن. وقتی نصفه شبا برا اب خوردن پامیشدم همه خوشحال میشدن فکر میکردن از درد پا شدم . البته تو سونو ها به خاطر اینکه قد و وزنت به ایده ال رسیده بود هر روز دکتر میگفت تا فردا یا پس فردا دردت شروع میشه غافل از این...
30 شهريور 1393

اولین سفرم

سلام گلم  تو خیلی کوچولو بودی برای اولین بار رفتیم مسافرت اول رفتیم پابوس امام رضا و بعدش خونه مامانی و خاله های عزیزت . خدا رو شکر که تو این سفر با قدم پربرکتت تونستیم یک خونه خوشمل نزدیک خونه مامانی بخریم . خیلی قشنگگگه . البته عید رو هم مشهد بودیم و بعد برگشتیم یزدددددددددددد(چندتایی از عکسات مال خونه جدیدمونه) ...
30 شهريور 1393

مرد من

پسرم : مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی اما مهربان صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم خودم عادتت می دهم به گفتن دوست دارم گل خریدن قدم زدن و غافل گیر کردن ...
29 شهريور 1393

راه رفتن بدون كمك

توبزرگ میشوی وبزرگتر.... ومن هرروز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم روزهای نوزادی .روزهایی که به غیر از آغوش من ماْوایی نداشتی. دلتنگ روزهایی هستم که به سرعت سپری شد. دلتنگ روزهایی که در آغوشم میخزیدی و طلب شیر میکردی و من با تمام احساسم شیره جانم را تقدیمت میکردم و تو با نگاهی تمام حس های خوب دنیا را به من میدادی..... خیلی زود گذشت.روزی که خدا یک فرشته را به من هدیه داد تا زین پس نگهدار او باشم و اکنون این فرشته روی پاهای خود راه میرود. امانتدار خدا هستم تا از تو پاسداری کنم. ازتو وزیباییهایت.  هرروز که میگذرد عشق من به تو صدچندان میشود توبزرگ میشوی ومن هر روز که میگذرد در دریای عشق توکوچکتر میشوم.... و شاید همین ...
29 شهريور 1393

اولین روزهاي زندگی

پسرم اولين روزها خيلي سختي كشيديم اخه هم زردي گرفتي هم اينكه ختنه شده بودي و منم شير نداشتم ، واي كه هر موقع يادم مياد دلم ميتركه، خدا رو شكر اون روزها گذشت، يادمه اينقد دست و پاتو مي كشيدي همش تو عكسات دستات كشيدس، واي باورم نميشه اينقد كوچولو بودي   ...
29 شهريور 1393

شيطنتهاي جديد

مامان و بابا قربون اين بازيگوشيات، پرستارت همش ميگفت از درو ديوار ميري بالا، من ميگفتم لابد موضوع رو بزرگ ميكنه، ولي ديروز يك لحظه گذاشتمت زميين كه با اين صحنه ها روبرو شدم، از تعجب شاخ دراوردم، يعني پسرم اينقد بزرك شده؟؟؟خدايا شكرت براي وجودش ...
26 شهريور 1393